تبليغاتX
اینگونه میگذرد روز و روزگار من

اینگونه میگذرد روز و روزگار من

تنهایی

سلام دوستان عزیز .به خاطر غیبت طولانی مدت من من رو ببخشید .امیدوارم بیش از پیش در کنارتان باشم و مرسی از دوستان عزیزی که تشریف اوردن در این مدت .دوستانی همچون (دو قلوها-مهسا-صبا-و دیگر دوستان عزیز).

در پی قولی که به یکی از دوستان دادم آقای (ح-ص)عزیز آپ میکنم .قرار نبود دیگر بیایم چون دیگر خسته بوم از همه چیز ولی با صحبت هایی که از جانب همان دوست صورت گرفت دوباره آمدم.پس با من همره باشید تا کی شود دوباره تا دلم هوای تنهایی کند.

اولین نقطه ای که از مرکز کاینات گریخت و بر خلاف محورش به چرخش امد .سر من بود !

من اولین قابله یی هستم که ناف شیری را بریده است.اولین آواز را من خواندم .برای زنی که در هراس سکوت سنگ و سکسکه تنها نارگیل شامم را قاپید و برد.من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است . من میرا !غول تماشا ! کاشف دل و فندق و سنگ آتش زنه !سپهر را من نیلگون شناختم ! چرا که هم رنگ هوس های نا محدود من بود !خدا کران بیکرانه ی شکوه پرستش من نبود.

و شیطان اسطوره ی تنهایی اندیشه های هولناک من.اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دست من بود.کف.ابتکار پرسه های من بود و چتراداع بی سامانی هایم.هندسه شطرنج سکوت من بود و رنگ تعبیر دلتنگی هایم.من اولین کسی هستم که در دایره ی صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است .من اولین سیاه مست زمینم . هر چرخی که میبینید بر محور شراره های شور عق من میچرخد. آه را من به دریا آموختم . من میرا !پوشیده در پوست خرس و معطر به چربی وال .سرم به بوته ی خشک گونی مانند است . با این همه هزار خورشید و ماه و زمین را یک جا در آن می چرخانم . اولین اشک را من ریختم بر جنازه ی زنی که غوطه در شیر و خون کنار نارگیلی مرده بود .

بی هراس سکوت و سنگ و سکسکه....

تمام

(به یاد روزی با سپهر.خ در محفل ادبی عجیبی و خواندن این متن از جانب من و نقد عجیب تر سپهر .خ)

سپهر .خ را در اینجا جستجو کنید:www.havayesard.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:33  توسط کامیار  | 

ساعت... نمیدانم چند است.اما به نیمه شب نزدیک است.

بی هدف در خیابان پرسه میزنم.باد بی رحمانه به گونه هایم سیلی میزند.سوسوی آتشی از دور پیداست.در حال مقابله با باد خودم را به آنجا رساندم.در این دعوای کودکانه حامی آتش شدم نمیدانم چرا.شاید چون به گرمایش محتاج بودم.

گرمای آتش و سکوتی که سر تا سر فضا را پر کرده بود حاله ای از صمیمیت بین من و سالخورده ای در پیش رویم به وجود آورده بود.حالت صورتش خبر از هفتاد و پنج می داد.حلقه ی ناهمواری دور چشمانش را که در ازای بخشیدن عمری گران به دست آورده بود مرا منع میکرد از تشخیص اینکه آیا مرا مینگرد یا نه؟

به هر حال رفتم.نمیشد بیشتر از این ماند.به راه خود ادامه دادم.در واقع به پرسه زدن خود.واقعا به دنبال چه میگشتم؟ آرامش!؟

ناخودآگاه سر از خیابان ... درآوردم.

حسی مرا به میان جمعیت هل میداد.میبینید که دوست ناباب نیز همراهم نیست.همینطور که از میانشان رد میشدم زمزمه های مبهم و گنگی خود را در گوش های کنجکاوم جای میدادند.سالخوردگانی به خیال خود دانا و انتقام گیرنده از روزگار و جوانانی نیک پندار و امیدوار به سرانجام.چشمانم به سوی جوانی آنطرف تر از پل کنار جوی آب دوید.خودم را به او رساندم.جوانی بلند با قامتی خمیده چشمانی گود افتاده اما زیبا.سلام کردم...

چه میخواهی؟

ـنمیدانم....آرامش بخش.چیزی که مرا باز دارد از حس کردن گذر زمان.

و بعد هم قرص هایی که از بغلش بیرون آورد و برای هر کدام توضیحی مختصر اما تکان دهنده ارائه میداد.نام آشناترین آنها را انتخاب کردم.یک شیشه آب هم خریدم.

همه را نوش میکنم به یاد غم هایم...

و اکنون ساعتی دیگر است.دیگر هنگام پرواز است.چشمانم به همه جا نگاه میکنند اما به هیچ چیز نگاه نمیکنند.دیگر رفتارم کنترل شده نیست.دیگر عروسکی نیستم در دست این کوته فکران دنیا ندیده.من فراتر از خودم رفته بودم.چه لذتی بالاتر از این؟

دیگر در رخت خوابم غلط نمیزنم و دیگر به نقشه های پوچ فرداها فکر نمیکنم.

رخت خواب گرمی دارم.من میتوانم ساعتی سر مست باشم.ضربان قلبم رو به کندی میرود.چه احساس شیرینی...

 دیگر سیاهم من سیاهم

دیگر سپیدم من سپیدم

وز هر چه هست و بود و خواهد بود دیگر

بیزارم و بیزارم و بیزارم

نومیدم و نومیدم و نومیدم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:51  توسط کامیار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:57  توسط کامیار  | 

من اینجایم

از این شهر خراب خوش آب و رنگ خسته شده ام.از جایی که باید خودت نباشی و نقش دیگری را در پشت نقابی به ظاهر دانا بازی کنی خسته شده ام.از جایی که انسان را با خطاهای کودکانه محک میزنند نه با دل پاکشان خسته شده ام و از جایی که باید زبانی چرب نه زبانی نرم و غروری بسیار داشته باشی خسته شده ام.

من اهل اینجا نیستم.من اهل دهی هستم که اینان را در آنجا جایی نیست.مرغکانش هیچوقت از آنجا کوچ نمیکنند،میمانند در زیر بارانش،برفش،عرق ریزان و برگ ریزانش.سبزه زارانش همانگونه است که اخوان میگوید.باغ من در آنجا غریب نیست.دوستانی بسیار دارد.کهن ترین درخت باغ نیز برای کودکان سرود شادی میخواند.دوشیزگانش ارزانی میکنند عشق را بدون آنکه به شمسی رجوع کنند.اگر ماه کمی دیر برسد خورشید به او خرده نمیگیرد.اما مواظب باش چون اگر قایقی به آب اندازی رودخانه جز پوسخند چیزی به تو نمیگوید تا به تو بفهماند که تازه وارد اینجا شده ای.

نمیگویم خانه ام در بالاترین نقطه ی آبادی است.

آه چه میگویم...

ماه بالای سر آبادی است.وسط حیاط آتش روشن کرده ام.سگ نیز کنارم نشسته.گاه تار مینوازم،گاه زیروبمی به مقدسات لسان الغیب می دهم و گاهی نیز خاموش.اخوان هم میخوانم.آری برای سگ! وانمود نمیکند که میفهمد،نظر نابه جا نیز نمیدهد.همین برای من کافی است.نوازشش میکنم.چای هم خورده ام.آتش را به حال خودش میگذارم.

خانه ی من نزدیک به رودخانه و آفتابگیر است.چهار چوبی آبی رنگ رو به آسمان دارد.صبحگاهان لحظه ای که در حال وداع با خواب آلودگی شیرین بعد از خواب هستم نور منعکس در رودخانه طوری جادویم میکند که انگار نه انگار ساعتی پیش کالبدی بی جان بودم.

ای کاش ای کاش ....

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد،تجربه های همه تلخ

بادلم میگوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب         

 

    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط کامیار  | 

آری دشوار است لحظاتی که احساساتت ورزیده ی شعر است و در خلوت خود حصار جملات سنگین را میشکنی وجسم خود را رها میکنی تا به گوش همگان جار بزنی که من را در یابید اما میبینی که همه با زمستان قهرند و هیچ کس آبی نثار برگهای بنجامین نمیکند و همه غضبناکند از هوای بق کرده ی خانه و سوز سرمای بیرون.

و اکنون دگر من گمگشته و ولگردو تنها لبهایم را از غم هجران رهایی می بخشم و مانند هر روز سیگاری روشن میکنم.بغضم فرو مینشیند.

چه امیدی دارم به اینجا؟

اگر عزیزانم را زخم زبان نمیزدنند کوچ میکردم به بیقوله ای دور از گرانان که اینجا بسیار دلم تنگ است.آنجا که خداوندگار زمینی ندارد که با هر خواسته ام نظامش را به هم ریزم.به آنجا که لبخندش دروغین نباشد و عشق بازیچه.

آری میرفتم...

خوشا با خود نشستن ،نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه ای ،دور از گرانان،هر شبی کنج شبستانی

                                                                               عاشق همه آدمای تنها نواز کامیار  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط کامیار  | 

سلامی به گرمی بازدید شما عزیزان

وبلاگ من در مورد یک موضوع بحث نمیکند بلکه ممکن است در مورد موضوعات مختلفی بحث کند.

وبلاگ افسرده ی من تولدت مبارک. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:58  توسط کامیار  |